هنوز می میرم واسه تو

هـنـــــوز می میـــــــــرم واســــــــه تـــــــــــــــــــــو...

حالا که تو قلب تو من دیگه جایی ندارم

حالا که ازم می خوای برم و تنهات بذارم

حالا که فایده نداره واست عاشق بودنم

حالا که به من می گی باید ازت دل بکنم

حالا که خواهش قلبم به دلت اثر نداره

لا اقل بدون که چشمام بی تو روز و شب می باره

حالا که داره ازم دور می شه اون نگاه تو

کاشکی اون خاطره ها باز بشه سده راهه تو

هـنـــــوز می میــــــــــرم واســــــــــــه تــــــــــــــــــــــو...

خواننده.فرهادجواهرکلام.هنوزمی میرم واسه تو

/ 8 نظر / 11 بازدید
بی عشق

نگاهت را به جهان پرتاب کن تا باران آینه ها را دسته دسته ببارد.. از کدامین کرانه میگذری که دست ها پرنده های نیازند..مبحوس به رویا هایشان...در کبودی شب می گذرند..... ممنون که سر زدی

مهتاب عشق من

دقت کردین ما ایرانیا وقتی بچه هستیم میگن بچه است، نمیفهمه وقتی نوجوان هستیم میگن نوجوانه، نمیفهمه وقتی جوان هستیم میگن جوون و خامه، نمیفهمه وقتی بزرگ میشیم میگن داره پیر میشه، نمیفهمه وقتی هم پیر هستیم میگن پیره، حالیش نیست، نمیفهمه فقط وقتی میمیریم میان سر قبرمون و میگن عجب انسان فهمیده ای بود

مهتاب عشق من

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی تا من بر سکوت نگاه تو رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم

glassy daughter

سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم / رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم / گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم / باز گویم که عیان است ، چه حاجت به بیانم .

آریایی

این روز ها که می گذرد یک ترانه ی تلخ قصه ی تنهایی های مرا می سراید سمفونی گوش خراشی است روز هاست که پنبه دیگر فایده ای ندارد باید باور کنم تنهایم ...

بی عشق

آن لحظه که سکوت نگاهمان را در هم آمیخت...سوگند خوردم تا ابد ساکت بمانم..........[گل] مرسی که سر زدی

آریایی

زندگی چون قفسی است قفسی تنگ پر از تنهایی وچه خوب است لحظه ای غفلت آن زندانبان بعد آن هم پرواز..

آریایی

امشب، در اندیشه باران خورده ام، چه کسی قطره ها را می چیند و، طراوتشان را، به لبان خشک بهانه هایم می بخشد؟ چه کسی؟ برترکهای خسته کوزه خیالم، مرهم آبی می کشد شاید حادثه ای کنده خیال او را، به ساحل تن من، رسانده است نمی دانم اما دیگر فاصله ائی نمانده، من در ژرفای احساس تو شنا میکنم، تا فردا که در گنجه خیال تو پنهان شوم چه زیباست، این پنهان شدن و دیگر پیدا نشدن همچو، بادبادک دست کودکی، که در اوج بی صدائی میرقصد یا قایق کاغذی که، در تشت آسمان بی آب می رود